در رفت در آمدِ یاد برمیداری آن را که ندیدیش هیچ. اینگونه، شبی بر دامن ماه منادی، میافتی. نوباوهی دیگری بر قوارهی ماه میبینی به خاب رفته... ادامه متن
تاکنون دیدهای پارههای از هم پاشیدهی اسب های وحشی را که چگونه افتاده میدوند؟ و چشمان وحشتزدهشان، که خیره خیره میشکافد دیوار ناپیدای سکوت را؟ -ای حدقههای بیرون آمده، حقیقت... ادامه متن
۲ شعر از #نازنین_آیگانی ۱) برای پرویز مشکاتیان و دشتییِ بیکرانش — گوزن قطبی ایل است بر تیغِ سفیدی که میدود رد عبورش مَفرشِ مذاب... ادامه متن
چه غمیست در شعرهای نانوشته آوازهای ناخوانده چه غمیست در آخرین پیغام نارسیده که چال شد در گودال دیدگان انتظار را بگو کجا دفن کنم؟ از ساحل که دلآشوبانه دور میشوی دهانت با... ادامه متن
[به هموارگیِ ناجدا از من، این، گوشهی پدرم] . -آن گوشه را از نمِ باران بنواز آن، گوشه که باران را نمی با گوشهای خودم شنیدم با چشمهای لبالبم با حفرهی گویا شنیدهام که میبینی پس با... ادامه متن
تا غروب این پوست میانجامد تا هر کجا که پاره شود و رخنه کند مدام در آسمان خستهی تیر و پریشانیات که جان میسپارد به بوی بستری تا تنها برای ما دری باز شود که سکوت شرحمان بود در... ادامه متن
آناتومیِ گهواره را میدانستم نه مثلِ یک بزرگِ مادرانه که با دستهایش قلاب را شماره میکرد، شبیه یک انتخاب که خودش را از جبرِ بودن به انتها پرت میکند و در انتحار میشکفد. آناتومیِ گهواره را... ادامه متن
زمان با آن خروس کوچک آهنیاش لایهای از باد را به سمت جنوب نوک زد. پاهای ناایستاده سایهای نداشت به هنگامی که طناب اثاثیهی اتاق را تبخیر میکرد هنگامی که هزار پنجره از باغ معلّق... ادامه متن
دست از خودت بر دار! تنها پژواک درد تنست که شیهه میکشد در کاسهی سرت. حاصلِ با سنگ سخن گفتن پرتاب سنگیست در خویش و به خویش که سیبلِ پُر آبلهاش حاصلِ بومرگِ این گفتوگوست. از خودت دس... ادامه متن
من دستهای بدرقه را دیدم: بیمارگونه بود وقتی که دست من انگشتهای سرد و بلندش را که از تبار آن نیِ نالان نشانه داشت غم جاودانه داشت در پنجه میفشرد پشتِ قلم شکست و درد چون قطرهٔ سیاه مر... ادامه متن



آخرین نظرات