سه شعر از : #منصور_خورشیدی ⚀⚀⚀ معنای تمام ملکوت در چشم تو تعادل کهکشان را در هم می ریزد وقتی عمود به آسمان نگاه می کنی اینک پنجه در پنجه ی باد سکوت تمام پروانه ها را شماره می کنم اگر... ادامه متن
ما سه نفر بودیم “بدیرهان”،”نازلی جان” ومن سه دهان سه دل سه گلوله ی هم قسم نام مان همچون بلا برجان کوهها و سنگ ها حک شده بود کوله بار سنگین برپشت داشتیم و تفنگ حمایل ب... ادامه متن
. تا به حال از تو چیزی به خودم نگفته بودم از آشوب منظم منحنی های تنت که مثل عکسی از آب رود خانه، جریان ساکنی دارد بر تخت. . از صلح خونینی که در لبهایت رخ میدهد از لطفی که در منافذ پوستت رویی... ادامه متن
مردم چشمم هر نیمه های شب در محتمل ترین امکان بودنت جمع می شوند حرف اول با رمز والنون. عمیق ترین کانون این میدان/خون نور میخورد پشت این صفحه سیبی را گاز می زنم تایپ میکنم: روبه روی تصویری از... ادامه متن
بودی و نگاه میکرد به لای کلمات چند و چون اش را پرسید از سطل آشغال که در دهان چهارگوش ات مرا کجا میبری؟ چروک شده بود پوستش میان زبانم سرما بر پاهای شب هر صبح باشی کنار چادری مشکی و سوتین نازک... ادامه متن
تهوع …………… عادل اعظمى تنوع نبود -فرار دیگرى بوداز تهوع هایى که گاه و بیگناه همه ى ما دچار آن مى شویم- منظورم اگر شده بودى پاهایت مثل تیر برق عمودى نمى مُرد که؛... ادامه متن
خواستم باران را ببینم و نام تو یادم آمد خواستم آن بانک بلند بلعنده را در باران ببینم و نام تو یادم آمد خواستم سرم را از پنجره بیرون بیاورم و تو را به همسری انتخاب کنم و هرگز نامت و بارانت به... ادامه متن
کابوس جهان از پستان بریده ی زنی شروع شد که هر شب برگرده ی چپ می خوابید و تو دیوانه وار در تنش مست می کردی بیدار که می شدی لعنتی پایت را روی پای دیگرت بینداز نمی بینی نعش اسب هایی که بیرون آو... ادامه متن
در حفره فرو می رود یا حفره را می سازد حفره را شکل می دهد یا در حفره شکل می گیرد حفره حفره که پایین می رود فکر می کند / – عصبی ست- فکر می کند – فکر می کند؟ شاید، فکر کنم- بدون چشم... ادامه متن
رفتم که بروم ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺗﻪ ﮐﺸﯿﺪ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻤﺎﻡِ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺜﻠﺜﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﮔﺮ ﺁﻣﺪ ﻧﺸﺴﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯼ ﻫﻨﺪﺳﯽ ﺍﻡ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭﺵ ﺷﮑﺎﻑ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﺵ ﺍَﺷﮑﺎﻝ ﻫﻨﺪﺳﯽ... ادامه متن


آخرین نظرات