بی ﮔﻤﺎﻥ ، ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺪﺍﻭﺍﻱ ﺍﻧﺰﻭﺍﻱ ﻣﻦ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﻮﺍﻳﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﻗﺎﺭﻩ ﻱ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻛﻪ ﻣﺸﺮﻕ ﻧﻮﺑﻨﻴﺎﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻜﺎﻥ ِﻛﺘﻔﻬﺎﻱ ﮔﻨﺪﻣﮕﻮﻥ ِ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺍﺯ ﻋﺰﻳﻤﺖ ِ ﺧﻮﺩ ﺷﺮﻣﮕﻴﻦ ﻛﻨﻲ . ﺗﺎﺑﻮﺗﻲ ﺍﺯ ﻣﻔﺮﻍ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﺍ... ادامه متن
شبانه با یک ستاره میآیم و در پناه ویرانههای شب ستارهام را در بادها میآویزم و مینشینم در قایق شبانهی باد روی شب میگردم و زیر باد و ستاره سرود عشق را سر میدهم. و میسوزم. من راز سوختن... ادامه متن
«خواب زمستانی» سَرْ شکستهوار در بالاش کشیده نه هوایی یاریاش داده آفتابی نه دمی با بوسهی گرمش بهسوی او دویده تیزپروازی به سنگینْ خوابِ روزانش زمستانی خواب میبیند جهانِ زندگانی را در جها... ادامه متن
. که اینگونهام خاک تمام من است که تمساح افسردهای بیرون آب نشسته بود پروانه را موقع نشستن تماشا میکرد که ابتدا بال میگشاید سپس پا میگذراد روی پوست و بالهایش را میبندد آیا پروانه بر... ادامه متن
ترسم این بود بوی تو از بیخ در ناف ماه و آهو فرو شود بیرون نریزد . چنان که وزیده بودی نه مثل باد نه مثل حرکت قوس وار لاله ی گوشت بر تن مرا بو می کشیدی و می گفتی آی جنگلی نو رسته آی نار... ادامه متن
دو شعر از #اسماعیل_مهرانفر ۱) باب رود به یادم بیار که رودی خشک در قرون ماضی بودم و هر بار یکی از سینههات سرچشمهام بود گاهی روان و گاهی روان به یادم بیار که مسیری عبوس روی پوستت باز... ادامه متن
زیستم من : تنها با موگیرهای که افتاده بود بر راه به سالیانی بیشتاب که گیسوان تو را بریدند . زیستم من : تنها با بوی تو که مانده بود بر پیراهنم به سالیانی تاریک که پیوند را گسلیدند . زیستم... ادامه متن
کِل کُن وَ از حصیرِ خون ردِ پایی به جا بُگذار! سنگی باش که صورتِ کودک را خَش میاَندازَد وَ در سُفلهی بوسههای مادر جان میآرَد آری! خورجینِ گلوی من تَنهاست، چَشم به ماهِ زاییدن، وَ تو کاری... ادامه متن
قونیه سپید پیراهن؛ قرار بود قونیه به شکل تو باشد، که این انارِ ناگهان، بر سینه ات روئید! * هبوطِ کدام ستاره؛ کوچاند هزار سارِ مدام را، بر آسمان چشمان تو!؟ کی، کجای شب بی آواز مانده بود که در... ادامه متن
و با مشعلِ ناسوز و کور سویی بدست و کِزیده به پُشتِ ارّابه ای چوبین مرگْ بزک کرده و راه می افتد: آنک زندگی!. من این همه ام! تنها و ول شده! سواره بر کول اختری سیاه باده ی نوشانه ی زهرِ طغ... ادامه متن


آخرین نظرات