. “صدایی به رنگ من” از تن در می آورم روزها را که با رنگ اسمم/ توفیر داشت و براده های هنوز/ معلق سرک می کشید به سمت شبی/ پا به ماه تنهایی اش/سقط می شد در بستر عریان کلمه زنی که... ادامه متن
دو شعر از #عنایت_روشن ۱) الماس بباف برای تنِ از شیشه سردتر خانم! _ این شمیمِ دلکش سالها نشسته بر بذری و منتظر تا بپیچد به حروفی و من ببینمش من که گوارام و ریشه لیمو بر سر دارم _ با چشمهای... ادامه متن
ای پرنده بابلی که دهانم را نمیشناسی میتوانم ببوسمت اگر گریه امانم دهد با شانه هایی لخت و کمرگاهی کبود به مناسبت تنهایی عظیمم در این اتاق فیروزه ای به خاطر من که انگشت گذاشته ام روی خون حمام... ادامه متن
من رِی پیش از این به رویا دیده بودم و عزادار نبودند امامزادهها یک لکاته میآمد لرزان پشتِ پنجرهای بالا میآورد لخت و فحاش، خودش را رو به شهر که بنشینند به تماشا دانهدانه خنزرپنزریها دکا... ادامه متن
چگونه بنویسم رود که رود از سنت معناییاش شاخه شاخه شود وَ نمادها را دنبال نکند تا استعاره نباشد از خون؟ چگونه میبنویسم رود بیهیچ تصرفی در رفتار رود که بیدار نشود چون خون کشته بیارامد کف خ... ادامه متن
وقتی در شهری قدیمی حفاری می کنی یک مشت از خاک چشم هایم را بردار بردار به آسمان بپاش این ذرات بینا را تا ببینند تا ببینید که سفیدی چشم است برف های دانه درشتی که بر سیاهی شب می بارد که پش... ادامه متن
‘یحیای دیگری در راه است’ در محاصره بوده وتن که جُزامی از عرق در فواصلاش میریخت؛ خطا بود خط الف به انکار علف خطا بود از علف گرم گرفتن تعادلت کو؟! لزوم تبعید به نگارستان فرهنگ ل... ادامه متن
«آشیل» ای آشیل برخورده از صدای او رسوایی اندازهاش شده به وسعت ان غرور یخزدهات ای پسر گریان رود رودها را تو بردهای همه را یکجا انباشتهای پشت دریچهی تاریک چشمانت این را خدایی با... ادامه متن
من از همان هشت و پنجاه دقیقه برخاسته بودم که خون تو را ریخته بودند روی کاشی و ناگهان یکی رفت بالای مناره دستش را گذاشت روی گوشش در اضلاع کاشی ایستاده بودی و خون میدادی هشت و پنجاه دقیقهیِ... ادامه متن
ایستاده ای بر شکاف رگ ها خیره بر اتفاق نیفتاده بالا می روی لخته های نور را، بگو چگونه نشستی بر حواس تنم! که پیراهنم گُر گرفت از نشئگی چشم هایت و سایه های بلندت از درز پوستم گذشت؛ و من چگونه... ادامه متن


آخرین نظرات