شهر من!
من که شاعری خستهام
در این شبها صبح را گریه میکنم
شهر
خسته خانهایست
عفونت از دهانم میریزد
به هر جا و هر کجا!
حالا که لیلا را از دست دادهام:
تاریکی بر دوش میکشم
به سالها
در پایتخت اضطراب جهان،
هان!
نقشهی انهدام جهان
سنجاق شده به تنهای مهاجم!
گوش کن
صدای انفجار بمبهای جادهای میآید
حالا که در بستری از آتشم
خوابهای آشفته تعریف میکنم.
“کی نوبت بوسه است
لبخند تقسیم میکنند؟”
شعر سفرنامهایست خیس!
ابرها میآیند
دنبالهی خوابهایم را میگیرند
حرص دریا را خالی میکنند
و بر میگردند.
درخلوتم بمان!
چیزی برای از دست دادن نمانده است
خانهها
کشتیها
مرغان دریایی
و من
از “پچپچهی پنجرهها” میگویم
اینجا
یک دقیقه آتشبس میدهند
برای پُر کردن خشابها
اثر انگشتها
روی ماشهها خشکیده است.
روح جهان را عریانتر بیان میکنم
به زودی میفهمید
تا وقتی که یک شعر یا ترانهای میخوانم
کسی نمیتواند مرا شکست بدهد.
“کی نوبت آزادیست
شادی قسمت میکنند؟”
شهر قفسیست از قدیم
فکرش را بکن
پاهایم خواب رفته است
به وقت طواف لیلا
مرا به جنگ ترغیب میکنند
گنجشکها را
از درختان تزئینی آویزان میکنند
کلمات را لمس میکنم:
شعر
سالهاست سپید شده است.
“کی نوبت ترانه است
قناری قسمت میکنند؟”
شهر حصاریست تنگ!
همه در حال مرگیم
جانور
به جستوجوی روزیِ خود
از دخمهاش بیرون خزیده است
ما وظیفه شناسیم
مراقب تخمگذاشتن مرگ هستیم
مرده دست به دست میکنیم
در خیابانها
هیاهوی فاتحان است
این که خفقان گرفتهام.
“کی نوبت عشق است
غزل قسمت می کنند؟”
شهر پژمرده باغیست
درختان غل و زنجیر شدهاند
بادها
میان شاخهها و برگها بلاتکلیفاند.
شورانگیز اما میخوانم:
لیلا را به من برسانید!
“کی نوبت باران است
حال خوش قسمت می کنند؟”
شهر پنجرهایست مسدود شده
جمع سوگواران
به تابوتها و گورها رسیدهاند
و باقی ماندهی جنگ
از جنگ
خسته شده است.
بین من و شبها شباهت بسیار است
سیاهی میوزد
میان موها و اشیاء!
سکوت علامت خوبی نیست.
خون
شهامت کلمات است
در این سطرها جاری شده:
توفانیست…
“کی نوبت سپیدی هاست
خورشید قسمت می کنند؟”
حالا که جنگ شده
شعر
سنگر اول دنیاست.
کشور خودم را
دوباره اختراع میکنم
به زبان درخت
به زبان پرنده
و زمین انگار مزهی شراب میدهد
و به نخستین روز جهان بر میگردد
به شکل تکهی سنگی!
دیگر چیزی به یاد ندارم
جز خاطرهای دستهجمعی
از خون منتشر شده
در خیابانها…
پایکوبی بر مرده را دوست نمیدارم
“کی نوبت صلح است
گل قسمت می کنند؟”
در شهر من
مرگ بیحوصله شده
خودکامه تهاجمیتر از همیشه است
وحشی میان سنگرها میدود.
نگاه کنید:
“چشمهایش به رنگ آبی دریاست
دهانش اما بوی گرگ می دهد.”
من که شعر زیبای فارسی هستم
با کلمات معامله نمیکنم
یک بیت هم اجارهای نیست
اینجا
بالاترین سطح هشدار است.
حالا که همه بی خوابیم
من شاعری یاغیام!
میان جمع مستان به رقص برخاستهام.
رویا میبینم
دفتر آفتاب را ورق میزنم
و جنگ را دوست نمیدارم.
#حسن_فرخی
مجله الکترونیک تخصصی شعر #چرو
@cherouu تلگرام
🟡⚪️🟡
cherouu.ir سایت
⚪️🟡⚪️
Cherouu11 اینستاگرام
🟡⚪️🟡
#مجله_الکترونیک_چرو
#مجله_مستقل_ادبیات
#شعر_پیشرو
#شعر_آزاد


