جز چشمها
دستهای منند که سر سپردهاند
و پرندگان را در نیمهی دیگرم پنهان میکنند
از هر پرنده
یکی در نیمهی تنهاتر
در جنونِ زخمی که بروید
و حرف را از میان دو درخت
به جویهای فراموشی بسپارد
به خوابم بیا
پیش از آنکه دست
در رنگهای خون قرائت شود
و آن لحن مردد بیفتد در دهان گیاه
پیش از کبودیهای پراکنده
در تاریکترین وقت بهمن
حالا که سرخ در شانههای برف،
خواب رفته است
به خوابم بیا
و در سرمای معطلِ خیابان
دستهای گزندهات را شروع کن
شاخهای نرم پیچیده با تارهای گلو
که این رنج تنها با نگفتن مبارک میشود
من از این دهانِ بسته بارها پریدهام
به ناگهان
که بسوزد هیزمِ تَر
و آن هلال نارنجی در آخرین شب دیدار
که کسی از تن رها میشد
و کسی سوز مفاصلاش را
به تو نشان میداد
هیاهو از ما میگذرد
و در چشمِ آب میشکند
در دو فاصله
با دو عمق طولانی
تشنگی معنای سپردن است
برای آنکس که صبح را دانسته
و از شب
به شکاف سری گریخته،
تاریخِ ابتلا همیشگیست
جز همین چهرههای تاریک
از درختی شکسته
به درختی
و جز دستهای سرسپردهات در باد
چیزی به یادمان نخواهد ماند.
#صوفیا_آهنکوب
مجله الکترونیک تخصصی شعر #چرو
@cherouu تلگرام
🟡⚪️🟡
cherouu.ir سایت
⚪️🟡⚪️
Cherouu11 اینستاگرام
🟡⚪️🟡
#مجله_الکترونیک_چرو
#مجله_مستقل_ادبیات
#شعر_پیشرو
#شعر_آزاد


