ای خدای خوب
که به دامن خورشید پناه بردهای
ای متعال فراری در صبح تهران
ظهر آبادان
غروب زاهدان
به جریان خونم وارد شدی
و این سرزمین به صورتم پاشیده شد
و من ریختم به خرمشهر
با یک چمدان و یک جفت النگو
و من ریختم به تهران
با یک چمدان و یک لنگه کفش
و تمام بیمارستانها را گشتم
و تمام دیوانهخانهها را
تو خوانا نیستی
دستخط ندارم من
و تو خوانا نیستی …
به من بگو
به این صحرای عربی
که سینهی من است بگو
روسپیخانه را چگونه اختراع کردی؟
میخواستم به خیابان بروم
آتش بود
میخواستم به خانه بیایم
آتش بود
و معابر را برهنه کرده بودند
و از انحناهایم نمیگذشتند
به من بگو
روسپیخانه را …
موهای بریدهام در جیبهای توست
چگونه توانستی آن طیف نارنجی را
به کبودی گنبدها ببری
و از دندانهای شهیدم
کلید بسازی
تو خوانا نیستی ای توانا
ای خون
و جای کمربندها بر تنم تویی
نامت از شکنجهام کم نمیکند
اسامیات شکنجه گاه من است
ای توانا
ای خدایی که به جادهها پناه بردهای
و از نگاه کردن به رنگین کمان واهمه داری
دستهایم را بگیر
و به قلب سوختهام پناهنده شو.
#معصومه_داوودآبادی
مجله الکترونیک تخصصی شعر #چرو
@cherouu تلگرام
🟡⚪️🟡
cherouu.ir سایت
⚪️🟡⚪️
Cherouu11 اینستاگرام
🟡⚪️🟡
#مجله_الکترونیک_چرو
#مجله_مستقل_ادبیات
#شعر_پیشرو
#شعر_آزاد


