—خیره در پرههای پنکه
آویزانِ سقف
آویزانِ بدن—
که روز در لالههای تا گریبان کشیدهات
و شب که چراغ میشکند با تبسمی
در خاطرهای بینام
به حزن علفهای مزار میخواند؛
«محرم راز میآید»
اینگونه خاک گرفته بر دهان
مشتقات رنجکشیده بر صورتم را میدرد
چه اندامهایی در مراتع گوشت و استخوان
رجعت جاودانهی فراموشیاند
اینجا که هر یاد قصهایست
به گاهِ برخاستن مرده
به گاهِ عبور ابر
و نشستن برف در پتپت گلو
با دست و پایی پیچیده در لحاف چهلتکهی مادرت
زیرِ رنجهای ناشکیبِ کمد
در شرحی که تسکین پرهای بالشت بود
دیگر زمان اجابت دعا
که دود میدود در خاکستر جان
و ناخن فرو میشود در لاشه
دیدنِ رگرگ خاک در چشم باد و
بو کشیدنِ گردن
از غربت آن کوچهی میانی
بو کشیدن و مردن
و پریدن از شکافی که میدیدم چگونه میچکد آدمی
در بلاهت روزهای رفته
از آنهمه نقطه
از آنهمه کلاغ
گفتم پرنده را بگیر
و چشمت را ببند
جهان میمیرد
و آفتاب به اهتمام حادثهای از سمت تو میروید
چشمت را ببند
انکار کن مرگی را دیدهای
و به یادم بیاور هر بار
یکی از شانههات آشیانم بود
گاهی کبود
و گاهی کبود
حالا آسمانی به عبیر موهات آغشته
حالا پرندهای
#صوفیا_آهنکوب
مجله الکترونیک تخصصی شعر #چرو
@cherouu تلگرام
🔴⚪️🔴
cherouu.ir سایت
🔴⚪️🔴
Cherouu11 اینستاگرام
🔴⚪️🔴
#مجله_الکترونیک_چرو
#مجله_مستقل_ادبیات
#شعر_پیشرو
#شعر_آزاد


